رمز حیات

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنصر و اجعلنا من خیر اعوانه وانصاره والمستشهدین بین یدیه
رمز حیات

آیه امروز:

بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ 81 مومنون
آنها همان گفتند که پیشینیانشان می ‏گفتند.

رمز حیات

رمز حیات

طبقه بندی موضوعی

رمز حیات

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنصر و اجعلنا من خیر اعوانه وانصاره والمستشهدین بین یدیه

حدیث شماره ۳ باب ضرورت حجت کتاب حجت اصول کافی

جمعى از اصحاب که حمران و ابن نعمان و ابن سالم و طیار در میانشان بود، خدمت امام صادق (علیه السلام) بودند و جمع دیگرى در اطراف هشام بن حکم که تازه جوانى بود، نیز حضور داشتند، امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «اى هشام گزارش نمی دهى که (در مباحثة) با عمرو بن عبید چه کردى و چگونه از او سؤال نمودى؟» عرض کرد جلالت شما مرا می گیرد و شرم می دارم و زبانم نزد شما بکار نمیافتد، امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «چون به شما امرى نمودم ،بجاى آرید. »هشام عرض کرد موضوع عمرو بن عبید و جلوسش در مسجد بصره را شنیدم و آن بر من بزرگ آمد پس به سویش رفته، روز جمعه به بصره رسیدم. و به مسجد آنجا رفتم، جماعت بسیارى را دیدم که حلقه زده و عمرو بن عبید در میان آنهاست، جامه پشمینه سیاهى به کمر بسته و عبائى بدوش انداخته و مردم از او سؤال می کردند، از مردم راه خواستم، بمه ن راه دادند تا در آخر مردم به زانو نشستم. آنگاه گفتم: اى مرد دانشمند من مردى غریبم، اجازه دارم مسأله‏ا ى‏ بپرسم؟ گفت: آرى. گفتم: شما چشم دارید گفت: پسر جانم این چه سؤالى است، چیزى را که میبینى چگونه از آن میپرسى؟!! گفتم: سؤال من همین طور است. گفت: بپرس پسر جانم، اگر چه پرسشت احمقانه است. گفتم: شما جواب همان را بفرمائید، گفت: بپرس، گفتم شما چشم دارید؟ گفت: آرى، گفتم: با آن چکار می کنید؟ گفت: با آن رنگ ها و اشخاص را میبینم، گفتم :بینى دارید؟ گفت: آرى گفتم: با آن چه می کنى گفت: با آن میبویم، گفتم: دهن دارید؟ گفت آرى گفتم: با آن چه می کنید؟ گفت: با آن مزه را میچشم گفتم: گوش دارید؟ گفت آرى گفتم: با آن چه می کنید؟ گفت: با آن صدا را می شنوم گفتم: شما دل دارید گفت آرى گفتم: با آن چه می کنید گفت: با آن هر چه بر اعضاء و حواسم در آید، تشخیص می دهم، گفتم مگر با وجود این اعضاء از دل بی نیازى نیست؟ گفت: نه، گفتم چگونه؟ با آنکه اعضاء صحیح و سالم باشد (چه نیازى به دل دارى)؟ گفت پسر جانم هر گاه اعضاء بدن در چیزى که ببوید یا ببیند یا بچشد یا بشنود تردید کند، آن را به دل ارجاع دهد تا تردیدش برود و یقین حاصل کند، من گفتم: پس خدا دل را براى رفع تردید اعضاء گذاشته است؟ گفت: آرى، گفتم: دل لازم است و گرنه براى اعضاء یقینى نباشد گفت: آرى گفتم، اى ابا مروان (عمرو بن عبید) خداى تبارک و تعالى که اعضاء تو را بدون امامى که صحیح را تشخیص دهد و تردید را متیقن کند وانگذاشته، این همه مخلوق را در سرگردانى و تردید و اختلاف واگذارد و براى ایشان امامى که در تردید و سرگردانى خود به او رجوع کنند قرار نداده. در صورتى که‏ براى اعضاء تو امامى قرار داده که حیرت و تردیدت را به او ارجاع دهى؟ او ساکت شد و به من جوابى نداد، سپس به من متوجه شد و گفت: تو هشام بن حکمى؟ گفتم: نه گفت: از همنشین ‏هاى او هستى؟ گفتم: نه گفت: اهل کجائى؟ گفتم: اهل کوفه، گفت: تو همان هشامى. سپس مرا در آغوش گرفت و به جاى خود نشانید و خودش از آنجا برخاست و تا من آنجا بودم سخن نگفت، حضرت صادق (علیه السلام) خندیدند و فرمود: «این را کى به تو آموخت؟» عرض کردم: آنچه از شما شنیده بودم منظم کردم، فرمودند: «به خدا سوگند این مطالب در صحف ابراهیم و موسى می باشد.»